کوچه هامان پر از سیاهی بود، شهر را از عزا در آوردندچشم های ستاره ها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
شاخه هایی که سر فرازانند، میوه هایی که جلوه ی باغندمادران مثل ام لیلایند، که پسر مثل اکبر آوردندروی تابوت هایشان بستند، پرچم زرد فاطمیون رافاطمیون فداک یا زینب، سرورانی که سر برآوردندقصه ها را یکی یکی خواندند، آخر ماجرا سفر کردندعاشقی هم برایشان کم بود، عشق بردند و باور آوردندعصر یک جمعه ی بهاری بود، همه در انتظارشان بودیمبادهای بهاری از هر باغ، لاله هایی معطر آوردند
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی


برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی

برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرنیا خلیلی